شمارهٔ ۱۰

غزلیات

جلوه‌ای از قامتش تا دل تمنا می‌کند
تا قیامت آرزو خون در دل ما می‌کند

غمزه‌اش مستان‌رقم بر غارت جان می‌کشد
خنده‌اش خون در دل خضر و مسیحا می‌کند

زردی رخسار ما از راز دل پوشیده نیست
جمله را اظهار و ما را صبر رسوا می‌کند

غافل از تنهانشین بزم غم شاها مباش
عیش عالم را به کام خویش تنها می‌کند

بی‌نشانی را که نتوان داد از جایش نشان
هر که در خود گم شود البته پیدا می‌کند

جز دلت جام و جمی در انفس و آفاق نیست
دیده هم از دولت این دل تماشا می‌کند

قفل وسواس خرد را با جنون باید شکست
کی کلید این قفل درهم رفته را وا می‌کند

چرخ مینارنگ از اسباب موروثی پر است
خوشدل آن رندی که حرف جام مینا می‌کند

باده بر دیوانه در هر مذهبی باشد حلال
واعظ ما غیبت مجذوب بیجا می‌کند

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان

{{ metaLine }}

موردی نیست.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.poem_count }}

کتاب‌ها

{{ catTitle }}

{{ total }} · {{ coupletTotal }}

خالی است.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

کتاب: {{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}

نظرات

هنوز نظری تأیید نشده.

{{ c.author }}

{{ c.body }}

{{ commentMsg }}