شمارهٔ ۵۳

غزلیات

چو هجر راه من تشنه در سراب انداخت
سکون سفینه به گرداب اضطراب انداخت

فلک ز بد مددیها تمام یاران را
چو دست بست گلیم مرا در آب انداخت

زمانه دست من اول به حیله بست آن گه
ز چهره شاهد مقصود را نقاب انداخت

به جنبشی که نمود از نسیم کاکل او
هزار رشتهٔ جان را به پیچ و تاب انداخت

گرفت محتشم از ساقی غمش جامی
که بوی او من میخواره را خراب انداخت

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان

{{ metaLine }}

موردی نیست.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.poem_count }}

کتاب‌ها

{{ catTitle }}

{{ total }} · {{ coupletTotal }}

خالی است.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

کتاب: {{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}

نظرات

هنوز نظری تأیید نشده.

{{ c.author }}

{{ c.body }}

{{ commentMsg }}