شمارهٔ ۱۶۵

غزلیات

نخواهم از جمال عالم آشوبت نقاب افتد
که من دیوانه گردم باز و خلقی در عذاب افتد

ز بس لطف و من و اندام زیبایت عجب دارم
که دیبا گر بپوشی، سایه‌ات بر آفتاب افتد

اگر در خواب بینم پیرهن را بر تنت پیچان
تنم از رشک آن، بر بستر اندر پیچ و تاب افتد

غنود آن نرگس و شد برطرف غوغا ز هر گوشه
ز بدمستی که بزم آراید و ناگه به خواب افتد

چسان پنهان کنم از همنشینان مهر مهروئی
که چون نامش برآید جان من در اضطراب افتد

ز هجر افتادم از دریوزه وصلش چو گمراهی
که جوید آب و با چندین مشقت در سراب افتد

ندارد محتشم تاب نظر هنگام لطف او
معاذالله اگر بر من نگاهش از عتاب افتد

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان

{{ metaLine }}

موردی نیست.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.poem_count }}

کتاب‌ها

{{ catTitle }}

{{ total }} · {{ coupletTotal }}

خالی است.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

کتاب: {{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}

نظرات

هنوز نظری تأیید نشده.

{{ c.author }}

{{ c.body }}

{{ commentMsg }}