شمارهٔ ۹۴ - هزل

مقطعات

بتی یافتم دوش گفتم به حرص
که امشب جماعی فراوان کنم

رگ من بخسبید و خفته بماند
ندانستمش تا چه درمان کنم

بدو گفتم ار چاره آن کنی
که این لت شود تا در انبان کنم

حقیقت تو را آنچه باید ز من
به جای تو از مردمی آن کنم

مرا گفت اگر زآنکه موسی شوم
عصای تو در دست ثعبان کنم

چه خواهی ز من من نه عیسی شوم
که اندر چنین مرده ای جان کنم

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان

{{ metaLine }}

موردی نیست.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.poem_count }}

کتاب‌ها

{{ catTitle }}

{{ total }} · {{ coupletTotal }}

خالی است.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

کتاب: {{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}

نظرات

هنوز نظری تأیید نشده.

{{ c.author }}

{{ c.body }}

{{ commentMsg }}