شمارهٔ ۴۴

غزلیات

ای ماه وشان همه غلامت
خورشید رخان اسیر دامت

در ناف غزال خون گره کرد
یک چین ز دو زلف مشک قامت

بی رخصت ما کشیده ای جام
خون دل ما بود حرامت

مه کاست ز رشک، گرچه در بزم
خورشید به کف گرفته جامت

هر شب به سپهر چشم انجم،
نظاره کنان شمع بامت

هر روز به چرخ روی خورشید
زرد است ز رشک نقش گامت

ریزم دل و جان به پای پیکی
کآرد به حضور من پیامت

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}