شمارهٔ ۵۲ - صفت یار لشکری گوید

شهرآشوب

آمد به عرض گاه دلارام من فراز
پیش بساط عارض در جمله حشم

خیره بماند عارض چون حیلتش بدید
گفتا که هست لاله رخ و نوش لب صنم

دو لب عقیق و شکر دو روی مهر و ماه
دو چشم لطف و خوبی دو زلف پیچ و خم

خالی به زیر زلفش و چاهیش در ز نخ
خال اصل فتنه گشته و چه معدن ستم

دادش جواب گفت محلی که هست راست
اینست آنچه گفتی و یک ذره نیست کم

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان

{{ metaLine }}

موردی نیست.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.poem_count }}

کتاب‌ها

{{ catTitle }}

{{ total }} · {{ coupletTotal }}

خالی است.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

کتاب: {{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}

نظرات

هنوز نظری تأیید نشده.

{{ c.author }}

{{ c.body }}

{{ commentMsg }}