شمارهٔ ۱۶۰

غزلیات

گرنه ز بیوفایی گل یاد میکند
بلبل بباغ بهر چه فریاد میکند

ما را ز ما خرید و ملولیم ما که او
هر بنده که میخرد آزاد می‌کند

آنم به بی‌ستون محبت که ناخنم
در دست کار تیشه فرهاد میکند

روزی به دام افتد و از دیده‌اش رود
خونی که صید در دل صیاد میکند

رشگم بخون کشید دگر آن شه بتان
قتل که را اشاره بجلاد می‌کند

بیجرم چشم ساغر می نیست پر ز خون
این بس گناه او که دلی شاد میکند

باشد برنده‌تر دم صبح اجل ز تیغ
شمع سحر عبث گله از باد میکند

مشتاق در غمت نه کنون طالب فناست
عمریست در هلاک خود امداد میکند

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان

{{ metaLine }}

موردی نیست.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.poem_count }}

کتاب‌ها

{{ catTitle }}

{{ total }} · {{ coupletTotal }}

خالی است.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

کتاب: {{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}

نظرات

هنوز نظری تأیید نشده.

{{ c.author }}

{{ c.body }}

{{ commentMsg }}