شمارهٔ ۱۶۲

غزلیات

زحی لیلی از ناز بیرون نیاید
ورآید بسر وقت مجنون نیاید

نگهداری کس ز گردون نیاید
که ضبط می از جام وارون نیاید

گرفتم نگریم ز جور تو اما
نه زخمیست زخمم کز و خون نیاید

کسیرا که عشق تو دیوانه سازد
علاجش ز عقل فلاطون نیاید

بت ماست لیلی نژادی که هرگز
بپرسیدن حال مجنون نیاید

شبی بی‌تو ممکن نباشد که شهری
ز سیل سرشگم بهامون نیاید

ترا دارم از چرخ یاری چه جویم
که آنچه از تو آید ز گردون نیاید

چه نسبت بهم فیض عشق و خرد را
که کار می ناب ز افیون نیاید

چنان شد حصاری هم آتش که آهم
که بیرون شراری ز کانون نیاید

چه سودم ز وصلت که از سرکشیها
در آغوشم آن‌قد موزون نیاید

چسان مفلس عشق کام از تو گیرد
که این کار از گنج قارون نیاید

ز کوی تو چون طایر تیر خورده
که آید که غلطیده در خون نیاید

نشد از جفای تو مشتاق یکشب
بکویت رود شاد و محزون نیاید

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان

{{ metaLine }}

موردی نیست.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.poem_count }}

کتاب‌ها

{{ catTitle }}

{{ total }} · {{ coupletTotal }}

خالی است.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

کتاب: {{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}

نظرات

هنوز نظری تأیید نشده.

{{ c.author }}

{{ c.body }}

{{ commentMsg }}