شمارهٔ ۱۲۸

غزلیات

آتش زنم ز عشق گر این سان به جان خویش
روشن کنم چو شعله شمع استخوان خویش

گر خون دل ز دیده بریزم بدین نمط
گلشن کنم ز لاله کنار و میان خویش

گر لخت لخت شد جگر و پاره پاره دل
با مدعی نگویم راز نهان خویش

چون بحر در خروشم و چون باده ام به جوش
مهر خموشی ار زده ام بر دهان خویش

خاموشیم بود سبب کام مدعی،
از کام بهتر آن که برآرم زبان خویش

بحریم و آتشیم، خروشان و سرکشیم
وز کف نمی دهیم در این ره توان خویش

تا آن که یار جان و دل از ما کند قبول
افسر، گرفته بر کف دست ارمغان خویش

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}