شمارهٔ ۱۴۱

غزلیات

که می‌گوید که من دلبر ندارم
که از زلف بتان دل برندارم

دل صدپاره‌ام را مرهمی کو
که تاب خنجر دیگر ندارم

خوشم با گلستان چشم خونین
که غیر از لاله احمر ندارم

بکش تیغ و بکش بی جرم ما را
بگو پروایی از محشر ندارم

به بالینم بیا تا بر تو ریزم
وجودی را که در بستر ندارم

ز لخت دل کنم جان را مداوا
که دارویی از این خوش تر ندارم

ننوشم بی دو لعلت ساغر می
که خون دل در آن ساغر ندارم

کشد آن ترک بر افسر اگر تیغ،
من از خاک درش سر بر ندارم

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}