شمارهٔ ۱۵۰

غزلیات

تا به دامان تو من دست تولا زده‌ام
پای بر اطلس و نه جامه خضرا زده‌ام

تا دلم مطلع خورشید گریبان تو شد
خنده بر روشنی صبح مصفّا زده‌ام

در تو گر من نظری بنگرم از چشم هوس
تیر بر مردمک دیده بینا زده‌ام

من که مستم ز لب لعل تو ناخورده شراب
روشن است آن که می از ساغر بیضا زده‌ام

گرچه در اوج غم عشق، کم از عصفورم
پر ز اقبال تو، بر عرصه عنقا زده‌ام

خون خورد قبطی از این غم، که من از سیل سرشک
نیستم موسی عمران و به دریا زده‌ام

ای که از لعل تو شد، گوهر نظمم جان‌بخش
دم روح‌القدس از نطق مسیحا زده‌ام

تا ز لعل لب تو، بر لب من رفت حدیث
می‌توان گفت که حرفی ز معما زده‌ام

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}