شمارهٔ ۱۶۱

غزلیات

عیبم مکن امروز که دستار ندارم
فرداست که خرقه گرو باده گذارم

ای آن که به حنجر کشیم خنجر بیداد
تا لب به لب من ننهی جان نسپارم

با قامت شمشاد تو هم بانگ تذورم
با عارض بستان تو هم صوت هزارم

جز ما نتوان گفت که خورشید ببیند
تا دیده مرا هست به روی تو گمارم

خون در غم عشق تو،‌ بدان مرتبه خوردم
کز مردمک دیده بجز خون نفشارم

مانند دل گمشده خویشتن ای دوست
در زلف تو عمری است که من طعمه مارم

نتوان کنم از خون جگر، شرح غم هجر
هر نامه که من سوی تو، با گریه نگارم

جان در کفم از بهر نثار است و دریغا
افسر، نبود لایق دلدار نثارم

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}