مولانا
غزل شمارهٔ ۳۶۳
غزلیات
چنان کاین دل از آن دلدار مستست
ز خون صاف ما آن یار مستست
خمارش نشکنم الا به خونم
از این شادی دل غمخوار مستست
شفق وارم به هر صبحی به خون در
که در هر صبح آن خون خوار مستست
مده پند و مبر خونم به گردن
که چشم دلبر کین دار مستست
چرا این خاک همچون تشت خونست
که چشم ساقی اسرار مستست
نظرات
هنوز نظری تأیید نشده.
{{ c.body }}