غزل شمارهٔ ۷۱۷

غزلیات

آن کس که به بندگیت آید
با او تو چنین کنی نشاید

ای روی تو خوب و خوی تو خوش
چون تو گهری فلک نزاید

روی تو و خوی تو لطیفست
سر دل تو لطیف باید

آن شخص که مردنیست فردا
امروز چرا جفا نماید

چیزی که به خود نمی‌پسندد
آن بر دگری چه آزماید

از خشم مخای هیچ کس را
تا خشم خدا تو را نخاید

برخیز ز قصد خون خلقان
تا بر سر تو فرونیاید

آن گاه قضا ز تو بگردد
کان وسوسه در دلت نیاید

ای گفته که مردم این چه مردیست
کابلیس تو را چنین بگاید

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان

{{ metaLine }}

موردی نیست.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.poem_count }}

کتاب‌ها

{{ catTitle }}

{{ total }} · {{ coupletTotal }}

خالی است.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

کتاب: {{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}

نظرات

هنوز نظری تأیید نشده.

{{ c.author }}

{{ c.body }}

{{ commentMsg }}