غزل شمارهٔ ۱۱۶۸

غزلیات

جان خراباتی و عمر بهار
هین که بشد عمر چنین هوشیار

جان و جهان‌! جان مرا دست گیر
چشم جهان‌! حرف مرا گوش دار

صورت دل آمد و پیشم نشست
بسته‌سر و خسته و بیماروار

دست مرا بر سر خود می‌نهاد
کای به غم دوست مرا دست یار

درد سرم نیست ز صفرا و تب
از می عشق است سرم پر‌خمار

این همه شیوه‌ست مرادش توی
ای شکرت کرده دلم را شکار

جان من از ناله چو تنبور شد
حال دلم بشنو از آواز تار

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان

{{ metaLine }}

موردی نیست.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.poem_count }}

کتاب‌ها

{{ catTitle }}

{{ total }} · {{ coupletTotal }}

خالی است.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

کتاب: {{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}

نظرات

هنوز نظری تأیید نشده.

{{ c.author }}

{{ c.body }}

{{ commentMsg }}