غزل شمارهٔ ۲۶۸۰

غزلیات

چنین باشد چنین گوید منادی
که بی‌رنجی نبینی هیچ شادی

چه مایه رنج‌ها دیدی تو هر روز
تأمل کن از آن روزی که زادی

چه خون از چشم و دل‌ها برگشاده‌ست
که تا تو چشم در عالم گشادی

خداوندا اگر آهن بدیدی
ز اول آن کشاکش کش تو دادی

ز بیم و ترس آهن آب گشتی
گدازیدی نپذرفتی جمادی

ولیک آن را نهان کردی ز آهن
به هر روز اندک اندک می‌نهادی

چو آهن گشت آیینه به آخر
بگفتا شکر ای سلطان هادی

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان

{{ metaLine }}

موردی نیست.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.poem_count }}

کتاب‌ها

{{ catTitle }}

{{ total }} · {{ coupletTotal }}

خالی است.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

کتاب: {{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}

نظرات

هنوز نظری تأیید نشده.

{{ c.author }}

{{ c.body }}

{{ commentMsg }}