غزل شمارهٔ ۲۷۷۰

غزلیات

رخ‌ها بنگر تو زعفرانی
کز درد همی‌دهد نشانی

شهری بنگر ز درد رنجور
چون باغ به موسم خزانی

این درد ز غصه فراق است
از هیبت حکم آسمانی

بیم است فلک سیاه گردد
از آتش و ناله نهانی

دوزخ بنگر که سر برآورد
ناگه ز میان شادمانی

برخاست غریو جان ز هر سو
هان ای کس بی‌کسان تو دانی

فرمود که این فراق فانی است
افغان ز فراق جاودانی

یا رب چه شود اگر تو ما را
از هر دو فراق وارهانی

این گفته و بسته شد دهانم
باقی تو بگو اگر توانی

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان

{{ metaLine }}

موردی نیست.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.poem_count }}

کتاب‌ها

{{ catTitle }}

{{ total }} · {{ coupletTotal }}

خالی است.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

کتاب: {{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}

نظرات

هنوز نظری تأیید نشده.

{{ c.author }}

{{ c.body }}

{{ commentMsg }}