غزل شمارهٔ ۲۸۸۸

غزلیات

به شکرخنده اگر می‌ببرد جان ز کسی
می‌دهد جان خوشی پرطربی پرهوسی

گه سحر حمله برد بر همه چون خورشیدی
گه به شب گشت کند بر دل و جان چون عسسی

گه یکی تنگ شکربار کند بهر نثار
که شود طوطی جان گر بچشد زان مگسی

گه مدرس شود و درس کند بر سر صدر
تا شود کن فیکون صدر جهان مرتبسی

گه دمد یک نفسی عیسی مریم سازد
تا گواه نفسش باشد عیسی نفسی

گه خسی را بکشد سرمه ی جان در دیده
که نماید دو جهان در نظرش همچو خسی

متزمن نظری داری و هرچ آید پیش
هم بر آن چفسد و حمله نبرد پیش و پسی

صالح او آمد و این هر دو جهان یک اشتر
ما همه نعره زنان زنگله همچون جرسی

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان

{{ metaLine }}

موردی نیست.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.poem_count }}

{{ catTitle }}

{{ total }} · {{ coupletTotal }}

خالی است.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}