غزل شمارهٔ ۳۱۷۷

غزلیات

آدمیی، آدمیی، آدمی
بسته دمی، زانک نهٔ آن دمی

آدمیی را همه در خود بسوز
آن دمیی باش اگر محرمی

کم زد آن ماه نو و بدر شد
تا نزنی کم، نرهی از کمی

می‌برمی از بد و نیک کسان؟!
آن همه در تست، ز خود می‌رمی

حرص خزانست و قناعت بهار
نیست جهان را ز خزان خرمی

مغز بری در غم؟! نغزی ببر
بر اسد و پیل زن ار رستمی

همچو ملک جانب گردون بپر
همچو فلک خم ده، اگر می‌خمی

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان

{{ metaLine }}

موردی نیست.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.poem_count }}

{{ catTitle }}

{{ total }} · {{ coupletTotal }}

خالی است.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}