بخش ۱۲۳ - حکایت آن زاهد کی در سال قحط شاد و خندان بود با مفلسی و بسیاری عیان و خلق می‌مردند از گرسنگی گفتندش چه هنگام شادیست کی هنگام صد تعزیت است گفت مرا باری نیست

دفتر چهارم

هم‌چنان کن زاهد اندر سال قحط
بود او خندان و گریان جمله رهط

پس بگفتندش چه جای خنده است
قحط بیخ مؤمنان برکنده است

رحمت از ما چشم خود بردوخته‌ست
ز آفتاب تیز صحرا سوخته‌ست

کشت و باغ و رز سیه استاده است
در زمین نم نیست نه بالا نه پست

خلق می‌میرند زین قحط و عذاب
ده ده و صد صد چو ماهی دور از آب

بر مسلمانان نمی‌آری تو رحم
مؤمنان خویشند و یک تن شحم و لحم

رنج یک جزوی ز تن رنج همه‌ست
گر دم صلحست یا خود ملحمه‌ست

گفت در چشم شما قحطست این
پیش چشمم چون بهشتست این زمین

من همی‌ بینم به هر دشت و مکان
خوشه‌ها انبُه رسیده تا میان

خوشه‌ها در موج از باد صبا
پر بیابان سبزتر از گندنا

ز آزمون من دست بر وی می‌زنم
دست و چشم خویش را چون برکنم

یار فرعون تنید ای قوم دون
زآن نماید مر شما را نیل خون

یار موسی خرد گردید زود
تا نماند خون بینید آب رود

با پدر از تو جفایی می‌رود
آن پدر در چشم تو سگ می‌شود

آن پدر سگ نیست تاثیر جفاست
که چنان حرمت نظر را سگ نماست

گرگ می‌دیدند یوسف را به چشم
چونک اخوان را حسودی بود و خشم

با پدر چون صلح کردی خشم رفت
آن سگی شد گشت بابا یار تفت

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان

{{ metaLine }}

موردی نیست.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.poem_count }}

{{ catTitle }}

{{ total }} · {{ coupletTotal }}

خالی است.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}