فصل پنجاه و هفتم - عارفی گفت رفتم در گلخنی تا دلم بگشاید

فیه ما فیه

عارفی گفت: رفتم در گلخنی تا دلم بگشاید که گریزگاهِ بعضی اولیا بوده است؛ دیدم رییس گلخن را شاگردی بود، میان بسته بود کار می‌کرد و اوش می‌گفت که «این بکن و آن بکن» او چست کار می‌کرد. گلخن‌تاب را خوش آمد از چستیِ او در فرمان‌برداری گفت «آری همچنین چست باش اگر تو پیوسته چالاک باشی و ادب نگاه‌داری مقام خود به تو دهم و ترا بجای خود بنشانم» مرا خنده‌گرفت و عقدهٔ من بگشاد؛ دیدم رییسان این عالم را همه بدین صفت‌اند با چاکران خود.

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان

{{ metaLine }}

موردی نیست.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.poem_count }}

کتاب‌ها

{{ catTitle }}

{{ total }} · {{ coupletTotal }}

خالی است.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

کتاب: {{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}

نظرات

هنوز نظری تأیید نشده.

{{ c.author }}

{{ c.body }}

{{ commentMsg }}