شمارهٔ ۲۲ - حکایت

حکایات

شنیدم، مگر زاهدی زرق‌کوش
دگر رند بیهوش پیمانه‌نوش

برفتند با هم رهی بی‌خلاف
به خُم ریختند آب انگور صاف

یکی سرکه می‌خواست، آن یک شراب
ببین تا فلک زد چه نقشی بر آب؟!

خم سرکه شد باده‌ای نغز و خوش
خم باده شد سرکه‌ای بس ترش

چو بودند در کار خود ناتمام
یکی سوخت پاک و یکی ماند خام

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}