شعر 22 | شنیدم، مگر زاهدی زرقکوش
شنیدم، مگر زاهدی زرقکوش
دگر رند بیهوش پیمانهنوش
برفتند با هم رهی بیخلاف
به خُم ریختند آب انگور صاف
یکی سرکه میخواست، آن یک شراب
ببین تا فلک زد چه نقشی بر آب؟!
خم سرکه شد بادهای نغز و خوش
خم باده شد سرکهای بس ترش
چو بودند در کار خود ناتمام
یکی سوخت پاک و یکی ماند خام
تعبیر شما از این فال
نظر شما برای دیگران و برای بهتر شدن تعبیر خیلی مهم است. چند جمله بنویسید.
هنوز نظری تأیید نشده. اول شما بنویسید.
{{ c.body }}