شمارهٔ ۲۷ - حکایت

حکایات

شنیدم یکی روز بر طرف دشت
جوانی بدهقان پیری گذشت

که خوی ا رخ افشاندش آفتاب
همی کشت نخل و همی داد آب

جوان را شگفت آمد از کار وی
چنین گفت با پیر فرخنده پی

که: اکنون از پیری ای نیکبخت
همی لرزدت تن چو برگ درخت

چه کاری درختی که ناید بکار
از آن نه شکوفه ببینی نه بار؟!

ز انصاف اگر نگذری این عمل
دهد یاد از حرص و طول امل!

بپاسخ چنین گفت دهقان پیر
که: ای نوجوان خرده بر من مگیر

چو خوردیم ما کشته ی دیگران
که بودند تخم وفا پروران

بکاریم تا کشته ی ما خورند
مگر نام ما را به نیکی برند

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}