شمارهٔ ۱۰۰

غزلیات

شب شوق بزم او رگ جانم گرفته بود
با آنکه دست رشک،‌ عنانم گرفته بود

آزار بین که صد گله کردم به پیش یار
با آنکه ز اضطراب، زبانم گرفته بود

از بزم وصل، راه برون شد نیافتم
از بس که آرزو به میانم گرفته بود

می‌خواستم که جان برم از صیدگاه عشق
صیّاد هجر، راه امانم گرفته بود

میلی ز جان سپردنم آگه نشد کسی
از بس که ضعف راه فغانم گرفته بود

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}