شمارهٔ ۲۰۰

غزلیات

ای خوش آن صید که آسوده ز جان دادن خویش
دید ز انداختن تیر تو افتادن خویش

شب که در بزم به افسرده‌دلان بنشینی
شمع سوزد ز پشیمانیِ اِستادن خویش

از جوابش منِ آواره چنان نومیدم
که فرامش کنم از نامه فرستادن خویش

یار خواهد که به مرگم شود آسوده و من
شرمساری کشم از سختی جان دادن خویش

خواری عشق، مسلّم شده میلی بر من
دارم این مرتبه، از مرتبه ننهادن خویش

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان

{{ metaLine }}

موردی نیست.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.poem_count }}

{{ catTitle }}

{{ total }} · {{ coupletTotal }}

خالی است.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}