شمارهٔ ۲۷۹

غزلیات

دلا چنین مگر از منع یار می‌گذری
که دردمندی و آسوده‌وار می‌گذری

چنین که برزده‌ای چابکانه دامن ناز
سوی کدام سیه‌روزگار می‌گذری

ز بیم طعنه، به هر کجا روی، به هرکه رسی
چو آفتاب، سراسیمه‌وار می‌گذری

به وصل غیر، گمان رسیدنم داری
که می‌رسی به من و شرمسار می‌گذری

ندانم این ز فریب است یا ز جذبه عشق
که هر دمم به ره انتظار می‌گذری

ز خنجر مژه و تیر غمزه معلوم است
که بهر کشتن میلیّ‌زار می‌گذری

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان

{{ metaLine }}

موردی نیست.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.poem_count }}

{{ catTitle }}

{{ total }} · {{ coupletTotal }}

خالی است.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}