شمارهٔ ۴۹

غزلیات

سرم خوش است و دو عالم به مدعای من است
بهر چه می نگرم گویی از برای من است

بکس نیاز ندارم بخویش نیز مگر
یکی خدا و یکی سایه ی خدای من است

دوکون و هر چه در او هست هیچ و من هستم
که نیستم من و هستی او بقای من است

شبم بروی تو بگذشت تا سحر چه عجب
که چشم عالمی امروز در قفای من است

چه غم که شحنه ببازار و شیخ در شهر است
شراب در خم و معشوق ز سرای من است

گهی بطره ی مشکین خویش عقده فکن
گهی به پنجه ی سیمین گره گشای من است

نه دوستیم و نه دشمن بخواجه لیک مرا
از او چه سود که بیگانه آشنای من است

بجز خدای چه حاجت مرا نشاط بکس
که در دعای شهنشاه مدعای من است

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان

{{ metaLine }}

موردی نیست.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.poem_count }}

{{ catTitle }}

{{ total }} · {{ coupletTotal }}

خالی است.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}