شمارهٔ ۵۶

غزلیات

شاهد ما چه غم ار پرده دروقلاش است
آفتاب است و نهان از نظر خفاش است

مردمان بیشتر آنست که غافل گذرند
زحدیثی که بهر کوچه و برزن فاش است

دل بی عشق بهر لحظه اسیر هوسی ست
خانه بی خانه خدا لعبگه او باش است

همه دانند که من بنده ی عشقم، چه عجب
عاقلان را بمن ای خواجه اگر پرخاش است

من یکی کودک نادانم و او استاد است
من یکی صورت بیجانم و او نقاش است

گر کشد ازنگهی زنده کند باز نشاط
آنکه تقدیر حیات از لب جان افزاش است

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان

{{ metaLine }}

موردی نیست.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.poem_count }}

{{ catTitle }}

{{ total }} · {{ coupletTotal }}

خالی است.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}