شمارهٔ ۵۲ - حکایت

حکایات

شنیدم که بدخو زنی بد کنش
شبی کرد مر شوی را سرزنش

که چند از تو منزل نسازم جدا
چو هم قلتبان بینمت هم گدا

از آن زن چو این سرزنش را شنفت
بزیر لب آن مرد خندید و گفت

که: آمد دو عیبم بچشمت عیان
ولی نیست جرمی مرا در میان

چو خواندی مرا قلتبان و گدا
یکی را ز خود دان، یکی از خدا!

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}