شمارهٔ ۱۰۹

غزلیات

عشق از اول رخنه در تن می‌کند
خانه روشن خور ز روزن می‌کند

آنچنان آشفته‌ام کآشفتگی
زلف دلبر وام از من می‌کند

تیره‌روزم لیک هرشب چرخ را
آهم از یک شعله روشن می‌کند

تیغ عشق از مغز جان بگذشت و عقل
رشته بی‌حاصل به سوزن می‌کند

شهوت آتش نفس نمرود است و عشق
آنکه آتش رشک گلشن می‌کند

نفس اگر رویین‌تن آمد گوییا
عشق کار سد تهمتن می‌کند

خار این گلزار و دامان نشاط
هرکه بینی گل به دامن می‌کند

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان

{{ metaLine }}

موردی نیست.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.poem_count }}

{{ catTitle }}

{{ total }} · {{ coupletTotal }}

خالی است.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}