شمارهٔ ۱۴۳

غزلیات

زلف بر پا فکنده از سر ناز
ما گرفتار این شبان دراز

نظری داشت با نظر بازان
لعبت شوخ و شاهد طناز

سپر از دیده بایدش آورد
هر که از غمزه گشت تیرانداز

منع عاشق توان ز شاهد لیک
حذر از شاهدان عاشقباز

این تذروان شوخ چشم دلیر
جلوه آرند در گذر گه باز

گرچه از دوست هر چه هست نکوست
ستم و لطف و خواری و اعزاز

جور بر بندگان روا نمود
خاصه در عهد شاه بنده نواز

بنهایت حدیث ما نرسید
که ملالت رسیدت از آغاز

را ز ما بود آنکه در عالم
ماند در پرده با دو سد غماز

راز دار جهانیان خاکست
خاک گشتیم و ماند در دل راز

این پریشان سخن ز نظم نشاط
گر قبول شهنشه افتد باز

شکر و شعرش آورند نثار
توتی از هند و سعدی از شیراز

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان

{{ metaLine }}

موردی نیست.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.poem_count }}

{{ catTitle }}

{{ total }} · {{ coupletTotal }}

خالی است.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}