شمارهٔ ۱۵۰

غزلیات

نتوان داشت نگه باز زچشم سیهش
دار از چشم بد خلق خدایا نگهش

جای رحم است بر آن بندهٔ مسکین فقیر
که برانند و ندانند چه باشد گنهش

نگهی جانب ما دلشدگان می نکنی
دل چرا امیبری از کس چو نداری نگهش

قاصد یارم و با تیرگی بخت نشاط
حرفی از جعد خطش دارم و چشم سیهش

بنده ی شاهم و بر روشنی چشم امید
خطی از گرد رهش دارم و گرد سپهش

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان

{{ metaLine }}

موردی نیست.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.poem_count }}

{{ catTitle }}

{{ total }} · {{ coupletTotal }}

خالی است.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}