شمارهٔ ۲۰۰

غزلیات

بر چشمه ی نوش لبش افتاد چو راهم
زلف و زنخش بست و در افکند بچاهم

شمشیر کشیدست بقتل من از ابرو
تا خلق بدانند که عشق است گناهم

عشق آمد و زد از دل و چشم ، آتش و آبی،
بر دامن ناپاکم و بر روی سیاهم

ای دوست ، فراقی که تغیّر نپذیرد،
خوشتر زوصالی که بود گاه بگاهم

سودای خریداری من تا نهد از سر
با خواجه بگویید که من بنده ی شاهم

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان

{{ metaLine }}

موردی نیست.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.poem_count }}

{{ catTitle }}

{{ total }} · {{ coupletTotal }}

خالی است.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}