شمارهٔ ۲۷۲

غزلیات

یک بار نخواندند و نگفتند کجایی
تا چند توان رفتن تا خوانده بجایی

ترسم ز خرابی دل ای دوست که گویند
این خانه نبودست در آن خانه خدایی

تا غیر شود شاد ز آزردگی من
دانسته زمن پرسی کازرده چرایی

بر هر که ستم رفت بباید کرمی کرد
شادم که بجز من نکند دوست جفایی

سر گشته شتابان ز پیت تا بکی این خلق
بگذار بگوییم که در خانه ی مایی

این وادی عشق است نه جولانگه شاهان
اینجاست که بخشند شهی را بگدایی

هر کس بمراد دل خود شاد بچیزیست
ماییم و غم یار،خدایا تو گوایی

ما را طمعی از تو جز این نیست که رویت
از دور ببینیم و بگوییم دعایی

چندان که ملولی ز نشاط او زتو خرسند
جز مهر خطایی نه و جز جور عطایی

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان

{{ metaLine }}

موردی نیست.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.poem_count }}

{{ catTitle }}

{{ total }} · {{ coupletTotal }}

خالی است.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}