شمارهٔ ۶۳ - شیخ سعدی فرماید

غزلیات

دوش بی روی تو آتش بسرم بر میشد
آبم از دیده همیرفت و زمین ترمیشد
در جواب او

جیب اطلس چو پر از کشمه عنبر میشد
جامها جمله ازان نفحه معطر میشد

سحر آشفته چو برخاستم از جامه خواب
جامه میجستم و دستار بهم بر میشد

در عروس تتق حجله نظر میکردم
پیش چشمم در و دیوار مصور میشد

علم زر بسر آنروز که دستار نمود
دید دل کش خرد و صبر در آنسر میشد

سوخته جبه شب برد وبمن گفت صباح
دوش بی روی تو آتش بسرم بر میشد

از سرم فوطه جدا مانده و بادم زده بود
وز دماغ آب همی رفت و زمین تر میشد

دیدم ایجامه سحر کوی گریبان ترا
سینه از مهر تو چون صبح منور میشد

ورق اطلس و والای تو دیدم قاری
پیش او دفتر گل جمله مبتر میشد

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان

{{ metaLine }}

موردی نیست.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.poem_count }}

{{ catTitle }}

{{ total }} · {{ coupletTotal }}

خالی است.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}