شمارهٔ ۷۲ - خواجه عماد فقیه فرماید

غزلیات

تا دل سخن پذیر و سخن دلپذیر شد
جانرا ز وصل همنفسی ناگزیر شد
در جواب او

زآندم که در خریطه اطلس عبیر شد
خوشبوی گشت رخت و ببردلپذیر شد

گرمای گرم اگر نبود نیز داربه
تن را از وصل پیرهنی ناگریز شد

انکس که بر نهالی و کت خفت یکدمی
نگذشت هفته که ز اهل سریر شد

وان تن که او نیافت درین سرنخ نسیج
رختش بخلدسندس خضر حریر شد

از عشق وصل خرمی و چکمه و نمد
جبه جوان بر آمد و در پنبه پیر شد

دستار کوچک ار چه بزرگی بسر نهاد
هر کس که آن بدید بچشمش حقیر شد

از خرقه و عصا و کلاهی گزیر نیست
گیرم بترک شخص چو شیخ کبیر شد

قاری زیمن اطلس و کمخا جهان گرفت
آری گل از روایح گل چون عبیر شد

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان

{{ metaLine }}

موردی نیست.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.poem_count }}

{{ catTitle }}

{{ total }} · {{ coupletTotal }}

خالی است.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}