شمارهٔ ۱۳

غزلیات

به زیر هر بن مو چشم روشنی‌ست مرا
به روشنایی هر ذره روزنی‌ست مرا

شهود بت، ز پراکندگیم باز آورد
دلیل راه حقیقت برهمنی‌ست مرا

چو سایه از همه‌سو در کمین خورشیدم
به هرکجا بن خاری‌ست مسکنی‌ست مرا

به هر سراچه و بستان فرو نمی‌آیم
برون ز عالم خاکی نشیمنی‌ست مرا

به دوستی که ز بس محو لذت عشقم
به کاینات ندانم که دشمنی‌ست مرا

هزار ناله ز نهر و ز رود می‌شنوم
ز سیل گریه چو کهسار دامنی‌ست مرا

ز خوشه‌های سرشکم لبالب آغوش است
ز حاصلی که تو را نیست خرمنی‌ست مرا

اگر به معرکه در خون فتاده‌ام چه عجب
همیشه رزم به چون خود تهمتنی‌ست مرا

دریغ رخش فروماند و روز بی‌گه شد
درین سفر که به هر گام رهزنی‌ست مرا

کدام می که پس از مستیم خمار نداد؟
چو شیشه در ته هر خنده شیونی‌ست مرا

بیا ز محنت جان کندنم خلاصی ده
که دم زدن ز فراق تو مردنی‌ست مرا

گداخت جسم «نظیری» ز دقت نظرم
که دیده تنگ‌تر از چشم سوزنی‌ست مرا

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان

{{ metaLine }}

موردی نیست.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.poem_count }}

{{ catTitle }}

{{ total }} · {{ coupletTotal }}

خالی است.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}