شمارهٔ ۱۱۹

غزلیات

ابری به نظر آمد و برقی ز میان جست
صد فتنه به هر مرحله از خواب گران جست

انگیخت از آن ظلمت و پرتو تن و جانی
وز پرده برون آمد و در خانه جان جست

آسوده ز آفات به هم ساخته بودیم
ناگاه خطایی شد و تیری ز کمان جست

نشنید کس از کس سخن مهر و محبت
شوقی به ضمیر آمد و حرفی ز زبان جست

در مدعیان غلغله افتاد ازین رشک
منصف به میان آمد و منکر به کران جست

ربطست به او سر به سر اجزای جهان را
زین سلسله حاصل که به جایی نتوان جست

زین بیش حکایت نتوان کرد «نظیری »
افروخت ورق در کف و آتش ز بنان جست

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان

{{ metaLine }}

موردی نیست.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.poem_count }}

{{ catTitle }}

{{ total }} · {{ coupletTotal }}

خالی است.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}