شمارهٔ ۱۹۸

غزلیات

افسانه شیرین مرا گوش نکردند
صد تلخ چشیدم شکری نوش نکردند

یک خرده گرفتند پس از نکته بسیار
گشتیم فراموش و فراموش نکردند

ما روزه ازین مائده بر خشک گشادیم
در کاسه ما جرعه سر جوش نکردند

معلوم شد از مستی ما حوصله ما
دادند به حکمت می و بیهوش نکردند

باید به عصا رفت چو موسی که درین راه
یک چاه نکندند که خس پوش نکردند

در حلقه شدم زان خط رخسار و قرینم
با کوکب آن صبح بناگوش نکردند

جانم به ره پردگیان سحری سوخت
سویم نگهی از ته شب پوش نکردند

خونابه به بو آمده بر جیب و کنارم
زان سنبل خوش بوم در آغوش نکردند

امروز نه رحمست که لب تشنه گذارند
آن را که لبی تر ز می دوش نکردند

فریاد ازین شوق که در جان «نظیری » است
تا مردنش از زمزمه خاموش نکردند

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان

{{ metaLine }}

موردی نیست.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.poem_count }}

{{ catTitle }}

{{ total }} · {{ coupletTotal }}

خالی است.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}