شمارهٔ ۴۲۵

غزلیات

من روز ره خانه خمار ندانم
مستی و طرب جز به شب تار ندانم

مست آمدم و مست ازین مرحله رفتم
من قافله و قافله سالار ندانم

پیداست که بر کشتی صد پاره سوارم
پا و سر این قلزم خون خوار ندانم

نی کسب کمالی شد و نی طی طریقی
از راه بجز جنبش و رفتار ندانم

چون کودک پرخشم بود گریه حدیثم
صد عرض هوس دارم و گفتار ندانم

عمرم به صفیر قفس و دام گذشتست
من زمزمه ای در خور گلزار ندانم

در سردی هنگامه همین کام فروشم
من گرمی و شیرینی بازار ندانم

خاموش ز غوغا که درین باغ «نظیری »
یک نغمه به صد شاخ سزاوار ندانم

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان

{{ metaLine }}

موردی نیست.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.poem_count }}

{{ catTitle }}

{{ total }} · {{ coupletTotal }}

خالی است.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}