شمارهٔ ۵۱۳

غزلیات

دلم گداخته غم وز تنم توان رفته
ز گرمی جگرم مغز استخوان رفته

نشاط روز جوانی به بر نمی آید
که همچو تیر بجست از خم کمان رفته

خبر ز سیرت آیندگان چه می شنوید
که مانده ام به غریبی و کاروان رفته

ز روزگار دل شادمان نمی بینم
که از هجوم بلا راحت از جهان رفته

کس از طلاطم دریا برون نمی آید
که کشتیی که ببینیم بر کران رفته

چه از تمیز و خرد مفلسند این مردم
که یوسفی چو تو زین شهر رایگان رفته

ز بس به وصل تو جان های خلق پیوندست
ز رفتن تو ز هر تن هزار جان رفته

ز بیم هجر تو هر جا که بوده عقل و دلی
رکاب و دست تو بوسیده در عنان رفته

درنگ چند «نظیری » خوشا سبک روحی
که پیش از آن که شود بر دلی گران رفته

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} گفتار · {{ coupletTotal }} بیت

گفتارها

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}