شمارهٔ ۵۳۹

غزلیات

کمند عشوه گشادی و فتنه سر دادی
هزار عربده را سر به بحر و بر دادی

روان و روح به خود انس داده را جوییم
ز حجره راندی و تن در قفای در دادی

به دوری تو دل و صبر ما نمی ارزند
مرا به دست رفیقان بی جگر دادی

به فهم و خاطر زیرک ظفر میسر نیست
به کار پرخطر اسباب مختصر دادی

چسان به سر نرود دود و مضطرب نشوم
که ره چو شعله خارم به نیشتر دادی

ز تلخی تو کنم شکوه تا نداند کس
که زهر در قدحم کردی و شکر دادی

مرا که درد صبوح و می شبانه نساخت
سرشگ نیم شب و ناله سحر دادی

اگر چه قیمت پروانگی وصلم نیست
وظیفه غم و ادرار چشم تر دادی

به ذره ذره ام از مهر تست زناری
چو کوهم ارچه ز سر تا به پا کمر دادی

هنوز دعوت حلوای بوسه در راهست
ز خط و لب نمک و تره ماحضر دادی

به این جمال «نظیری » کسی حدیث نگفت
قمر ز عقرب و یوسف ز چاه بر دادی

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان

{{ metaLine }}

موردی نیست.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.poem_count }}

{{ catTitle }}

{{ total }} · {{ coupletTotal }}

خالی است.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}