شمارهٔ ۵۴۲

غزلیات

زان عنبرین کلاله که بر سر نهاده ای
منت به تاج بر سر قیصر نهاده ای

بر چهره زلف و خال بود خوش نما ولیک
خط بر عذار از همه خوشتر نهاده ای

آغوش جانم از بر و مویت معطر است
گل در شکنج زلف معنبر نهاده ای

حسن تو زیور تو بس است اینقدر چرا
بر گوش و سینه زحمت زیور نهاده ای

ترتیب ساز جشن ملوکانه کرده ای
اسباب بزم و رزم برابر نهاده ای

مینا به کف ز ساعد سیمین گرفته ای
خنجر به پیش از می احمر نهاده ای

از کبر بر مراد دل کس نبوده ای
تهمت به بخت و جرم بر اختر نهاده ای

خط عاشق لبان پر از انگبین تست
در راه مور دام ز شکر نهاده ای

آب حیات می چکد از لفظ چون درت
لب بر زلال خضر و سکندر نهاده ای

اوراق نظم و نثر «نظیری » بگو بسنج
بحری به کف سفینه گوهر نهاده ای

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان

{{ metaLine }}

موردی نیست.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.poem_count }}

{{ catTitle }}

{{ total }} · {{ coupletTotal }}

خالی است.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}