شمارهٔ ۵۵۹

غزلیات

ز نیرنگ نطقش به مضمون نیایی
ور آیی ز بس سحر بیرون نیایی

نیایی پذیرای نازی ز چشمش
که پیش ره صد شبیخون نیایی

به ترخانی عشق فرمان برآور
که درتحت احکام گردون نیایی

شوی محرم بزم رندان به شرطی
که ناخوش ببینی و محزون نیایی

به یونان حکمت جنیدی طلب کن
خدادان به علم فلاطون نیایی

بگویی چنان در دلش جا توان کرد
که بیرون به صد سحر و افسون نیایی

نه در گریه صاحب دلت می توان گفت
که دست و گریبان به جیحون نیایی

بکوش و ازین حلقه جانی برون بر
که در زیر این طاس وارون نیایی

مزن بوسه بر آستانش «نظیری »
لبالب گر از در مکنون نیایی

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان

{{ metaLine }}

موردی نیست.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.poem_count }}

{{ catTitle }}

{{ total }} · {{ coupletTotal }}

خالی است.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}