شمارهٔ ۱۶۳

غزلیات

عالمی در نشاه می پیچد می مینای صبح
جام لبریزی بود خورشید از صهبای صبح

روی کار اطلس افلاک روشندل بود
دیده ی پندار تصویرست بردیبای صبح

خار در پا رفته نظاره مژگان را مکن
کز گل فیض است رنگین دامن صحرای صبح

ساحل این لُجّه ی فیاض باشد آفتاب
تا چه باشد آب و تاب گوهر دریای صبح

نیست جز صدق و صفا پیرانه ی روشن دلان
آمد این تشریف والا هست بر بالای صبح

نامه ی عصیان سفید آه سحرگاهی کند
خط ظلمت محو سازد خانه ی انشای صبح

زیرسنگ خواب غفلت دامن مژگان ماست
کرد بخت عالمی بیدار اگر غوغای صبح

از دم پیران گشاید عقده ی کار جوان
می کند خورشید عالم گیری از بالای صبح

عالمی در زیر عطف دامنش آسوده اند
بس رسا افتاده نورس خلعت والای صبح

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان

{{ metaLine }}

موردی نیست.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.poem_count }}

{{ catTitle }}

{{ total }} · {{ coupletTotal }}

خالی است.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}