شمارهٔ ۲۲۸

غزلیات

بوسه ز لعل او جدا می شود و نمی شود
جان به لب من آشنا می شود و نمی شود

آب بقا ز غنچه اش می چکد و نمی چکد
نکهت گل زگل جدا می شود و نمی شود

دیده ی دل محیط حسن از ره غور هست ونیست
آیینه ام خدا نما می شود و نمی شود

حیرت چشم سالکان رهبر و رهزن دلند
راه تو محو نقش پا می شود و نمی شود

طرح مکیدنم لبش می کشد و نمی کشد
خانه ی آرزو بنا می شود و نمی شود

خط نگاه آن پری توام لطف و سرکشی
نقش نگین خط ما می شود و نمی شود

شورش بحر موج را مرهم زخم هست و نیست
درد مرا غمش دوا می شود و نمی شود

عقده ی قطره ی بستگی واکند و نمی کند
ناخن غم گره گشا می شود و نمی شود

دل به طپیدن از برم می جهد و نمی جهد
طایرم از قفس رها می شود و نمی شود

تن به هلاک می دهد در طلب و نمی دهد
سیر ز جان خود گدا می شود و نمی شود

گر چه دهد دل آن نگه دلبری اش به جا بود
نورس ما ز دل جدا می شود و نمی شود

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان

{{ metaLine }}

موردی نیست.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.poem_count }}

کتاب‌ها

{{ catTitle }}

{{ total }} · {{ coupletTotal }}

خالی است.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

کتاب: {{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}

نظرات

هنوز نظری تأیید نشده.

{{ c.author }}

{{ c.body }}

{{ commentMsg }}