شمارهٔ ۲۷۰

غزلیات

تا پا ز چشمخانه ام آن سیم بر کشید
نظاره را چو آه دل از چشم تر کشید

روشندلی که با همه کس دم زد از صفا
چو صبح، لوح ساده ی خود را به زر کشید

فرقی است با کشاکش هر کس در این مصاف
من تیغ و خصم بر سر جرات سپر کشید

شد نوبهار، دانه ی زنجیر مردمک
موج خط که دام به راه نظر کشید

از دُرد و صاف داغ دل و خون حسرتت
پیمانه ای است لاله که گلشن به سرکشید

نبض ضعیفم آن مژه خونبار کرده است
اینجا رگ انتقام خود از نیشتر کشید

غلطان سرشکم از مژه بر جیب و دامن است
چون جوهری که رسته ز عقد گهر کشید

خود را ز چار موجه ی صحبت نگاه دار
عاقل کجا سفینه به موج خطر کشید

جام سخن که لطف معانی است باده اش
نورس در این بساط به رنگ دگر کشید

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان

{{ metaLine }}

موردی نیست.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.poem_count }}

{{ catTitle }}

{{ total }} · {{ coupletTotal }}

خالی است.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}