شمارهٔ ۹

غزلیات

مرا که گفت که دل بگسل از دیار و ز یار؟
که باد صبحِ امیدش چو روزِ من شبِ تار

دلم به حُکمِ که برتافت مِهر از آن سرِ زلف؟
کز او شدست پراکنده عقل را سر و کار

روانم ارچه جدا ماند از آن دو نرگسِ شوخ
که مستِ باده ی سِحرند در میانِ خمار

به بی قرار دو زلف و به دلفریب دو چشم،
مرا شکسته ی غم کرد یارِ خسته ی زار

بماند با من از آن هر دو دلفریب، فریب
ز من ببُرد بدان هر دو بی قرار، قرار

فروغِ آن لبِ لعل و خیالِ آن خطِ سبز
که آتشِ دلِ صبرند و خارِ چشمِ وقار،

گهی زبونِ زبونم کنند با غمِ عشق
گهی اسیرِ اسیرم کنند بی رخِ یار

امامیا چو نگارت مرا ز دست بداد
تو دست و چهره همی کُن به خونِ دیده نگار

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}