شمارهٔ ۱۳۵

بخش اول

زانروز که تا ماه رخش در نظر آمد
کام دلم از رهگذر دیده برآمد

خورشید جمالش چو زد از مشرق جان سر
شد صبح وصال و شب هجران بسر آمد

ای بیخبر از ما خبر از عشق چه پرسی
آنرا که خبر شد ز خبر بیخبر آمد

میخواست کند جلوه در آئینه ذرات
گه مهر فروزان شد و گاهی قمر آمد

گه طالب گوهر شد و در بحر فرو رفت
گه بحر و گهی موج و صدف گه گهر آمد

مجنون خود و لیلی خود گشت که ناگاه
هر دم بلباس دگری جلوه‌گر آمد

گه موسی فرعون کش و گاهی ید بیضا
گه طور و گهی بارقه و گه شجر آمد

گه سیدو گه سرور گه تاج و گهی تخت
که نور علی آن شه زرین کمر آمد

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان

{{ metaLine }}

موردی نیست.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.poem_count }}

{{ catTitle }}

{{ total }} · {{ coupletTotal }}

خالی است.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}