شمارهٔ ۱۵۳

بخش اول

در قدم اولین تا نشود ترک سر
در ره عشق بتان کس ننماید گذر

بس که ز خوناب دل دیده شده سیل خیز
میرسدم هر نفس موجهٔ خون تا کمر

موسی جان را که دل وادی ایمن بود
بر شجر هستی‌اَش عشق تو آمد شرر

تا ز قماش غمت بافته دل فوطه‌ای
همچو شناور خورد غوطه به خون جگر

مردمک دیده‌ام آنکه بود غرق نور
خوش ز غبار رهت یافته کحل البصر

طبع روانم به دل بحر معانی گشود
بس که ز کلک بیان ریخت گهر بر گهر

نور علی آنکه هست مطلع الله نور
باز به مشکوة دل گشت مرا جلوه‌گر

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان

{{ metaLine }}

موردی نیست.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.poem_count }}

{{ catTitle }}

{{ total }} · {{ coupletTotal }}

خالی است.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}