نورعلیشاه
شمارهٔ ۱۵۳
بخش اول
در قدم اولین تا نشود ترک سر
در ره عشق بتان کس ننماید گذر
بس که ز خوناب دل دیده شده سیل خیز
میرسدم هر نفس موجهٔ خون تا کمر
موسی جان را که دل وادی ایمن بود
بر شجر هستیاَش عشق تو آمد شرر
تا ز قماش غمت بافته دل فوطهای
همچو شناور خورد غوطه به خون جگر
مردمک دیدهام آنکه بود غرق نور
خوش ز غبار رهت یافته کحل البصر
طبع روانم به دل بحر معانی گشود
بس که ز کلک بیان ریخت گهر بر گهر
نور علی آنکه هست مطلع الله نور
باز به مشکوة دل گشت مرا جلوهگر